الکی ترسم .

شده است که با دیدن چهره بعضی از آدمها ، ترس برت دارد ؟ سر چهارراه پا روی پا ، نشیمنگاه صندلی ... زیر تابلوی ایستادن ممنوع ، نشسته ای . آرام و بی صدا . چیزی بر لب نداری . انتظار ریزش مو را داری . در خود می ایستم . می بینم . چشمایم بازه باز . گاهی شده است که با دیدن چهره برخی از آدمها ، می ترسی . می ترسم . می گذرم از آنها . مثل پرش اسبی از مانع . می ایستم و اسب سیاه خیالم ، نجیبانه غرش می کند و می تازد . از هر مانعی . اسب خیال من جوان است و نه ساله .
بر سر چهار راهی که باغی از آن می گذرد، نشسته ام . گاهی آدمهایی را می بینم که گذرشان با بادی از کویر می آید و می رود . روزگار ، بر سر چهار راهی که نشسته ام یک بار می گذرد . روزگار را فریب قورت داده ام . مکر را با ندیدن بر می گردانیم . ما همه نشستگان سر چهار راه روزگار خویش هستیم . گاهی راهی ، گاهی انتخابی ... و گاهی دیدن تصادفی ... بلند می شوی ، چیزی مانند پیپ روی لب ... راه می روی و انتخاب می کنی . راهی که تجربه نشستن سر چهار راهش را داشته ای .  می روی . چتری بر آسمان . آواز پرنده ها را ... کسی را دوبار نمی بینی . ترس را ریخته ای . فارغ خواهم شد .

/ 1 نظر / 47 بازدید