برایم بنویس!

حاج خانم ! خطابش می کنم.  می گوید بهترین هدیه عقدش نوشته ای از من برای اوست . روزهای قبل می خواستم سوتک را با خنده هایش مهمان کنم که مگر مخ زرد شده من طاقت تاب سواری داشت ؟ ! وقتی مرا برد به نوشتن .... شنید دلم که چرا خیس هست و لباسی عوض نمی کند . بازی چرا نمی کند . اسب سواری . شنا . در رقصی که باید! ماندگار میشد ، گفتم که خنده هایت تعریف دارد . در زور زدن های من برای نوشتن ، خنده هایت حرف ها دارند . حرف های خوردنی .
گل من ! ... عاشق است و سر به زیر . رو می گیرد و بازیگوشی . ماییم و موج سودا ... شب تا به روز تنها ... خواهی بیا ببخشای ، خواهی برو جفا کن . شعری است ملکه ذهن دوستی آشنا ... ملکه را عقدش کرده ایم ... شعر رها شد . آزاد شد . پر کشید . شعر ، غزل شد . آوازهای عاشقانه . شعر خالی از هر چه شعور بود . شعورش عشق به ملکه بود. شعر حافظی شد در نگاه من . تقدیم می کنم بیتی از مولانا را ....

ای یوسف خوش نام مـا خوش می‌روی بر بام مــــا
ای درشکـــسته جــام مـا ای بــردریـــــده دام ما
ای نــور مـا ای سور مـا ای دولت منصــور مـا
جوشی بنه در شور ما تا می‌شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یــار مـــا عیــار مـــا دام دل خمـــار مـــا
پا وامکــش از کار ما بستان گــــرو دستار مــا
در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
وز آتـــــش ســودای دل  ای وای دل  ای وای مـــــا


/ 0 نظر / 43 بازدید