عجب

عجب از اين همه دلتنگي ها و دنياها ...

عجب از اين همه وقت ها، گردش ها و دوران ها

عجب از اين همه كلمات، حرف ها، نفس ها به خاطر تو!

عجب از رعناي موهاي بافته تو!

عجب از جان تو ، ماه تو و شانه هاي تو!

عجب از ناز و راه و خرامان كردن هاي تو!

عجب از من و عصاي موسي و اژدهاي چشمهاي تو!

عجب از من و اين همه بخت و سوداي باطل تو!

عجب از من و اين همه ساقي و مستي بد مستي تو!

عجب از حال و روز و شب ما ، بي تو!

عجب از اين همه درماندگي و عاشقيت تو!

عجب ، عجب ، عجب

عجب از تو!


هنوز كه هنوز هست، دهانم باز است و شانه هايم خميده . در دويدن هم ، فكر مي كنم . در رانندگي هم فكر مي كنم . در اين همه جاي اين دنيا فكر مي كنم كه چرا كلمات اين همه نچسب شده اند. بر صفحه خوب نقش مي بندند اما با هم حال نمي كنند. كلمات ميخ شان را خود مي كوبند! "هنوز" آغاز اين چسبدگي و ابتداي اين نوشته ام مي شود.

دهانم باز است و شانه هايم خميده. دست در جيب و قمپز در كرده و به گمانم اتفاقي نيافتاده است .

خويش را به ندانستن نتوان زد. شايد بايد صيقلي دهد روح را .

صيقلي دهد روح را ....




*كلا نوشته بالا تقديم به روح خواهر عزيزم.


/ 0 نظر / 30 بازدید