خاطره

گاهي انسان خاطره اي ندارد كه دردش بگيرد. گاهي خاطره اي دارد كه خودش را در آن "حفره" ، دار، ببيند.

"زمان" سرطان خوش خيم همين اطراف هاست. خاطره ، آن زنگولك آويزان از بزي است كه آهنگ ايام گذشته است.

خاطره ، جيلينگ جيلينگ صداي رفت و آمدهاست.

خاطره ، بيضه به سيخ رفتهء گوسفندي است كه در كودكي با كنجكاوي تمام ، نوش جان مي كني.

خاطره، دوچرخه ايست كه صاحبش را دزديده است.

خاطره ، تكرار حضور خويش در تمام لحظه هاست.

خاطره يعني من!

خوب بود لغت نامه دهخدا و معين كلمات را بار نمي زدند. داد نمي زدند...

خاطره يعني نوشتن هاي تكراري. يعني آوازهاي تكراري . يعني باران هاي تكراري . يعني ديدن هاي تكراري. دوست داشتن هاي تكراري. هواي تكراري.چشم هاي تكراري. مرض هاي تكراري. كلمات تكراري.

خاطره را بايد از ذهن زدود.


/ 0 نظر / 54 بازدید