...
بعد از ظهر امروز بود که دیدمش با پالتویی قهوه ای و شالی صورتی رنگ و تیپ اسپرت ... من و پیاده رو ، دوی ماراتن گذاشته بودیم از این سرما ... من پیش می افتادم ، پیاده رو دهن کجی می کرد ... از چهار راهی که در مسیر بود طی طریق می کردم، که ناگهان او را دیدم ! پر حرارت و گرم. خیلی دورها بود که نگاهش را میخ من کرد. این ور و آن ور جایی برای فرار نبود. پیاده رو را رها کردم و سلام گفتم. هیچ نگفت و رفت.
بی خیال شدم از چشم زدن فلک ... یک آن حس شیرین نوشیدن یک شراب . حس برتری . غرق شدن . دیوانه رفتن . حس وزش یه نسیم ، باد ، هوا ، دریا ، ابر ، شبنم و ...
بارفتنش ، دوباره به پیاده رو برگشتم. ساعتی از اون لحظه گذشته بود که او را روبروی خویش دوباره می دیدم ! سکوت ، خالق بوی تنش شده بود!! تا فرسنگها فرسنگ عطرش را در فضا احساس می کردم. سلامی ندادم و به سمت ماشینم حرکت کردم. با خود تا خانه بارها و بارها تکرار کردم که آن دختر زیباروی خیابانی معشوقی بود مثل من که تنها فرقش این است من تن فروشی ام عریان نیست و او اما آشکار ... هر دو می فروشیم تنمان را با برق هر نگاهی ...
عشق تو بکشت ترکی و تازی را
من بنده آن شهید و آن غازی را
عشقت میگفت کس ز من جان نبرد
حق گفت دلا رها کن این بازی را
مولانا
همین امشب...
درسش را نخوانده ایم که بدانیم به چه دلیلی تو در برابر چرخش روزگار و عوض شدن دوران مقاومت می کنی و تنت را می خراشی ... اما این را می دانیم که تو با این همه کرک و پر !! آرزوی تنها یک شب با او بودن را می کنی ...دیگر متوهم می شوی و شبی از شب و روزهای مداوم امروزیت ، او را از درب خانه به آغوش می کشی...
خیالت چهره اش را نقاشی نمی کند .
بهترین لباس شب را تن می کنی و عطرهای یاس و محمدی و نرگس را از بقچه قدیمی مادر بزرگت بیرون می آوری و شراب را ... چشمانش را دریایی از بودنت می بینی و دستی بر سیاهی نگاه او می کشی. این روزها و شب ها چنان شده اند که تو یک شب ، تنها حتا یک شب ، آرزوی بودنش را می کنی ....
دستانم با پیچیدن بر دور کمرش آهسته و با لبخندی زیرکانه سوتین سبز رنگش را که تشنه آزادی بود ، رها می کند و سینه های سیب آلودش را غرق بوسیدن ... تا پیکی از شب ننوشیده ام ، تنش را عریان نمی کنم.
او چه می کند؟؟ وارد شدن به تخیل او برایم آن چنان سخت است که نبودنش برایم سخت تر! این نبودن ها مرا به مریخ می برد!! تنها و حیران. سرگشته و مست . خمار و گیج . دیوانه و شورشی . پیک اول را می زنیم به سلامتی بودنمان. تو چیزی بر تن نداری و من با لباس کنارت نشسته ام. نمی دانم تو چه می کنی !! از کارهای تو نمی گویم. خویش را به نوشیدن شراب لبانت دعوت کرده ام ...تنها یک شب!
