سلام ....
تا مدتی نامعلوم اینجا خواهم نوشت ...
دوستان عزیز در صورت تمایل می توانند در خانه جدید به من سر بزنند ، خوشحالم خواهند کرد ....با تشکر بسیار ...
http://adammerikhi.blogfa.com
دستت درد نکنه ... درستش کردی...!!
مدتها بود که تصمیم داشتم از اینجا بروم و دیگر اینجا ننویسم ..البته یادم می آید ٢-٣ باری اینجا را ترک کرده و بعد از مدتها بازگشته ام ... سوتک من شده بود سمبل نوشته هایم ... من دو ، سه وبلاگ دیگر هم داشته ام که در آن یادگاری های می نوشته ام ...اما هیچکدام این نمی شد برایم...!!
هر بار که تصمیم به ترک اینجا گرفته ام با خود می اندیشیدم که چه کنم این ذهن پر از کلمات را که سرریز نشود و دیوانه این دیار نام نگیرم ... کمی مردد می ماندم ... سوتک من یادآور نوشته ای از دکتر شهید شریعتی بود که با خواندن کتاب گفتگوهای تنهایی اش مرا به خیال نوشتن انداخت ...
تا اینکه روزی به قانون جالب پرشین بلاگ برخوردم ، (بهترین و خالص ترین بهانه را یافتم!!) با خود کلنجار رفتم انسان چقدر باید حقیر باشد که برای بدست آوردن چیزی ( هر چیزی که می خواهد باشد!) خودش را به حقارت و ندانستن بزند ...به این قانون دقت کنید:
از امروز ١٧شهریور 1389 متن توافقنامه پرشین بلاگ در یک مورد تغییر پیدا می کند:
قبل از تغییر :
مشخصات و اطلاعات مربوط به کاربران سایت و هرگونه مطالب مربوط به کاربران که روﻯ سرور پرشین بلاگ ذخیره شده است، محرمانه بوده و در اختیار اشخاص دیگر قرار داده نخواهد شد.
بعد از تغییر:
مشخصات و اطلاعات مربوط به کاربران سایت و هرگونه مطالب مربوط به کاربران که روﻯ سرور پرشین بلاگ ذخیره شده است، محرمانه بوده و در اختیار اشخاص دیگر قرار داده نخواهد شد مگر طبق دستور مقامات مسئول
باز جای شکرش باقی است که مدیر محترم سایت که همچنین تصمیم به فروش این سایت را گرفته !! این تغییر را به اطلاع همه رسانده است ....
ترک این دفتر خاطرات سخت است اما مشق نوشتن از بیتابی های شب های دراز و غم یار شاید حکایت ناتمام من باشد...
بنابراین بنده با کوله باری از تجربه !! اینجا را ترک می کنم ... و اگر روزی در جایی شروع به نوشتن کنم ، آدرسش را در آخرین پستم خواهم گذاشت ... لازم به ذکر است دوستان اگر پیشنهادی برای یک جایی خوب و راحت دارند ،دریغ نفرمایند ...
پازل ...!!
- نه این را اینجا نگذار ..قسمت ابتدایی اش این قطعه لعنتی است!
- این انتخاب حتی اگر جایش اینجا نباشد ، اما شمایلش را زیبا می کند.
- احمق جان! زیبایش را هم که تصور کنی اما این اشتباه ، تو را ناگزیر به ظلمی در حق خودت می کند. تو مگر نمی خواهی تمامی بر جایشان بنشینند؟
شده ام پازلی که نمی دانم این ابتدای آغازم کدامین قطعه ای است که به من چشمک می زند . همه را جدا ، جدا به من انداخته اند ، آنگاه می خواهند در گم کرده ترین راههای ممکن ، پیدا کنم این قطعه آغازین پازل هستی من ...نمی دانم ذهنم تصور وجودی آشنایم را در پیدا کردن ابتدای این پازل مرا یاری می دهد یا خیر ...؟ نمی دانم این تویی که در من نقش بسته ای ؟ آیا همچو آیینه ای ، چهره ات را در ابتدای این قطعه ها می بینم و یا که این مه ای است که نمی شود عدالت را بر زیبایی این چیدن ها فدا کرد..؟
آغاز ، بدترین و ظالمانه ترین و سرگیجه آور ترین و درد آورترین و غم بارترین شروع یک من است! شروع کردم به ساختن .... نه ... آغاز کردم چیدن و تکمیل کردن این پازل .
همه را نه به زیبایی ممکن ، بلکه به عدالت در جایشان می چینم ... اون قطعه لعنتی ، که همه اش در پی دویدن و سر به هوایی بود را در جایی چیدم که حالا بعد از مدتی تنها نوایی و نجوایی از درونش بر می آید ..آن یکی که مست قدرت بود و سینه را می خراشید بهر بالا رفتن ها ، در جایی چیدم که دیگر شده یک مشاور عالی ای که می دانم او را چگونه در نقد قدرت بسنجم ...آن تکه مست شهوت و رسیدن به های و هوی تخت های شب های لیسیدن و رسیدن ! حالا در جایی آرام در حال جویدن تیزی های چشمان نجیب اش است!! دیگر برای خود جایی دارد که من از عدالت جایگاهش در شگفتم ... آن تیکه قطعه ای که بوی تند مذهب و خرافاتی زیبا در پوست تکیده اش داشت ، به جایی چسباندم که شده فرقان تمامی تکه هایم ...
در حال تکمیل تمامی این پازل خویش هستم ... میانه راه و انتهایش شیرین است . شیرین ... شیرین است ، نه زیبا ..شیرین است ... زیبایی را فدای عدالت کردم ... عدالت را آیینه وجودی تو دیدم ... اما با نیم نگاهی به باقی قطعه ها می فهمم که هیچ چیزی نیست که شبیه تو باشد ... تو جایگاهت را از دست داده ای ... از روزی که زیبایی را فدای عدالت کرده ام ، نمی دانستم که تو را حذف خواهم کرد ... اما با ساختن خویش ، او را بر جای تو می نشانم ... نمی دانی چه سخت است تنهایی چیدن و چه سخت تر است تنهایی لذت بردن ... می دانم که تو هم لذت می بری ، اما تو از زیبایی لذت می بری و من از درست چیدن این قطعات ... بازی ای که از بچگی یادمان دادند ولی در بزرگ سالی دچارش شدیم .. الان من دچار بازی ام هستم ... اگر کسی مزاحم بازی ام شود ، قطعا سر در نمی آورد و گیج و منگ تنها مرا به خنده وا می دارد و می شود استراحت روزها و شب های خستگی ام ... حاضری بشوی تفریح این بازی من ...؟
آدمی از این جلاد تر و بی رحم تر و خودپسند تر دیده ای ؟؟ ...... آه ... کدامین قطعه را اشتباه گذاشته ام...!!
حفره ...!!
بشر بی نهایت پیچیده تر و اسرارآمیزتر از وحشیانه ترین تخیلات ماست !
دون خوان
قدمی می زنی ، راه می روی و در پس نگاهت حفره ای به دیوار ، در زمین و یا بر کوهی می بینی ...؟؟ چه می کنی ؟؟ انگشت به حفره دیوار می زنی ، یا سر در چاه می کنی و یا بر حفره کوه گام بر می داری ..؟ بارها شده است از خودت بپرسی که این سوراخ ، این گودال ، این حفره را چه کسی این جا گذاشته است؟؟ سوالی احمقانه !! پاسخش ، جوابی را برایت به ارمغان نخواهد آورد . اما تو می توانی از این حفره نهایت استفاده را ببری ، اگر تنها و تنها اگر دلی همچو چاهی بر سینه داشته باشی ، می توانی با این حفره همدم شوی ، پرش کنی ... انعکاس صدایت را بشنوی و یا در آن آرام جان بگیری ...
می پرسندت که چه کسی و چه چیزی باعث و بانی ساختن این جملات عاشقانه و بی تابی های شبانه ات می شود ...؟ راستش را بگو ، اینان کلماتی نیستند که تو بی آنکه نامی را بر ذهن نگاشته باشی ، بر کاغذ بیاوری ...!! بگو که او کیست؟ یا چیست؟ از او بگو ... آرزوی همدمی برایت می کنند!!
نمی دانند ، اما می دانم مفهومش این است که چه کسی بر تو حفره ای ایجاد کرده است؟ سوالی از این احمقانه تر...؟؟
**************************************
هیچ ایرادی نمی بینم که در تاریخ بشر نام مردی را بر زبان بیاورم که حفره هایی بر دل و جان داشت که بر چاهی ( حفره ای بر زمین ) فریاد وا نفسا می زد و کسی را یارای پر کردن درونش نمی دید ... هیچ کس لایقش نبود ... این عمیق ها !! بانی اش کسی نبود . شخصی و یا نامی نبود ... نبود و ایجاد شد ... اگر می بود ، هرگز حفره ای ایجاد نمی شد... اگر او بود ، اگر یاری بود ، ناله ای نبود ، فغانی نبود ... علی ای نبود ، چاهی نبود ... او نبود ، اما او را خواند !! از درونش خلایی و یا گمگشته ای بر روحش حس می کرد . رستگارش کردند آنانی که می دانستند دردش چیست!! و چه زیبا و چه پرمعنا دشمنانش دوستش داشتند و دوستانش بارش بودند . چرا زودتر بر فرق عزیزش شمشیر برنکشیدی؟ چرا اینقدر عذابش دادی؟؟ مگر نمی دانستی او پر می شود با او .
**************************************
نمی دانم ، شاید روزی که جبرییل امین خاک آدمی را گل کرد و روح خدایی در آن دمیده شد ، آن روز من در پی خیال خام وصال بودم... شاید آن روز من نمی خواستم دمیده شوم . نمی خواستم شاهد و ناظر دزدیده شدن جسمی شوم که از روحش چاره ای کارساز نخواهد بود ... آی دزد ..آی دزد ... بی هیچ واهمه ای تنم را روزها و سالها دزدیده اند و از من کاری ساخته نیست ، جز در خود فرو رفتن و جز حفره ای به عمق وصال ... ساعتی پیش با تو دزدیده شدم ... ماهی پیش با تویی دیگر ... و فردا با کسی دیگر ... این یکی دیگر از قمارهای زندگی است که وقتی بازی را می بازی ، به هوس قماری دیگر باز روز از نو و روزی از نو ... و ار نخواهی تن دهی ، باید سرنوشت را در سلامی به وسعت رفتن سر دهی و تنت را به آغوش خاک بسپاری ... من که بر حسب اتفاق !! از راز زیستن آگاهی یافتم ، تنم را در سردخانه های این شهر رها می کنم تا دیگر هوس دزدیدن نکند این جسدهای دیگر ...
شهر پریا
یکی بود ، یکی نبود ، زیر گنبد خدا ، تو شهر قصه ما ، هیچ پری ای ننشسته بود ! همه پریا رفته بودند ... با خودشون قصه ها برده بودند . پری ها لب دریا نبودند ، گریه اشون رو کسی هم ندیده بود ... پری ای نبود که تشنه و گشنه بشه ، نه های می کردن و نه از هوی شان خبری بود ...تو شهر قصه ما ، دیوها ، دلبری می کردن ! سر چشمه ، لب باغ ،توی کافه ، بغل میدون بزرگ شهر ما ،ناز و عشوه می کردن ... دیوها با قدی رعنا و تنی سپید ، دم صبح تا بوق شب شوخ و شنگ ، مست و دلنگ می رقصیدند و می رقصوندن!! ...یاد پری نمی کرد کسی ، جرات نام پری نمی کرد کسی ... همگی مجذوب دیو ها شده بودند ... ته شهر ،انتهای رود بزرگ ،توی دشت گل های سرخ ، خونه ای بود مثل یک قصر بهشت ... یه دیوی اونجا می نشس ، بهش می گفتن دیو بزرگ ... بزرگ بود قد کمون ، رنگین کمون ... سفید و مهربون ، لبایی همچون پری ،کلامی نافذ و گل به سری ... همگی گوش می کردن بهش همچو سری ...
داشت یادم می رفت ...٣ تا پری بود ، نتونستد که برن ، دیر شده بود رفتنشون ... دیگه مونده بودند با دلواپسی ...با دیوها ، سر می کردند راست راستکی ... روزی از روزها که غروب شده بود ، یکی از پری ها ، رفته بود با اون یکی که هنوز دیوی حساب نمی شد!! ، عاشقونه ریخته بودند با همدیگه ... دست تو دست ، دلاشون رو برده بودند تو همدیگه ... روز جشن ، جشن تبریک فتح شهر ، جشن رفتن پری ها ...این دو تا ، شده بودند دیو و دلبر ...
یه روزی توی اون تنگ غروب ، توی اون دشت بزرگ ، پای اون سرو کهن ... دیو یهو از بغل پری اومد بیرون ... به پری گفته بود که چرا اینقدر بال می زنی ! چته این بی تابیتون . چرا هی سرک می کشین تو کار دیو هایمون ... چرا زیبا و نازی پری جون ؟ تو چرا دل می بازی پری جون ؟ پریه فهمیده بود که عشق دیبا همینه ، بخوای ، نخوای اینه .. همشون می بوسنت تا وقتی که نشدند دیو بزرگ ... همشون می کشن تا وقتی بشن دیو بزرگ ... یواشکی ، بی صدا ، رفته بود پیش او دو پری ... گفته بود بیا بریم از اینجا سرسری ... گفته بود که اینجا خونه دیباشون داغونه ... همشون قمه و ساتور شده بازیشون ... شده اینجا خون ما افطار روزشون ... بیا بریم ای پریا ... از عشق می گفت یکی از پریا و اون دو تا هیچی نمی گفتند ...گریه می کردند پریا .. های می زدند ..هوی می کردند ..
پریا تصمیم گرفتند که برن ... دل از شهر کندن براشون ، شده بود کابوس شباشون ... به دریا زدند دلاشون ، پر زدند تو آسمون خداشون ... پشت شهر ، اون ور کوههای بلند ، رسیدند پیش همشون ... دلنگ دلنگ شاد شدند پریا ..غصه شهر رو با خود بردند پریا .. ساز می زدند از فرارشون ...از ستم آزاد شدند پریا ..
اما شهر رو تنها گذاشتند ، نمی تونستند بمونند پریا ... آخه آّبتون نبود ،نونتون نبود پریا ...چرا با دیوها نموندین ، چرا قربونی نکردین پریا ...
سالها گذشت و گذشت و گذشت .. تا دیوی از پس کوهها اومد تو شهر جدید پری ها ..دیگه با این یکی نساختند پری ها ... شده بودند با همدیگه سرخوش و یکی پری ها ... دیگه گریه نمی کردند پری ها .. غریبه رو روندند پری ها ... شده بود شهری در پس کوههای بلند ... به نام شهر پریا ...
(( الهام گرفته از شعر شاملو ...))

