سوتک من

بهترین بهانه ...!!!

اینجا کجاست؟ صبر کنین.. من باید ایستگاه بعد پیاده شوم..صدایی دلخراش رو به من داد زد و گفت : تا ایستگاه بعدی فاصله ای نیست ...کمی پیاده روی کن و قدمی زن ..
- مثل آدمی که در شهری غریب فرود آمده است ، هدفون گوشیم را آماده کرده و با آهنگی شاد قصد رفتن به مسیر ایستگاه بعدی را کردم...
در راه دیدم شهر را شادی و شعفی گرفته است...بی آنکه از رهگذری پرسم ، شنیدم عید در راه است! شنیدم اینجا دارد سالی کهنه را پشت سر می گذارد. اینجا دیگر کجاست؟ مردم ...پیر و جوان ، همچون افرادی سراسیمه و همچون خیانتکارانی مومن در پی ابراز عشق و علاقه در کوچه پس کوچه های بازار در هم می لولیدند ...اینجا چقدر غریب است..من کی به ایستگاه خودم می رسم ...کاش با راننده چانه می زدم که بابا ! من قرارم دیر می شود..آنجا منتظر من هستند ..
چه جالب ! در تنگی پر از آب ، ماهی و لاک پشتی را برای فروش به اسارت گرفته اند . دکمه هندزفری ام را می زنم و آهنگی دیگر را انتخاب می کنم ..آهنگی پر از امید ..از دکه روزنامه فروشی ای می خوانم که امروز 23 اسفند است... یک هفته مانده است تا سال نویشان بر کهنه شان غلبه کند ، اما من در چهره هیچکدامشان شادی نمی بینم..غم هم نمی بینم ...اصلا چهره شان هیچ چیزی را به ما نشان نمی دهد . گذرم شاید سالها به اینجا نگذرد اما مردمانش همش از جنس امروزند و نه به گذشته و نه به آینده تعلقی ندارند . شهرداری به رسم تبلیغات خنثی اش پارچه هایی برای شادی و پول خرج کردن بر در و دیوار شهر چسبانده ...مردم از نگرانی بی پولی ، به رسم رفاقت سر هم کلاه می گذراند و هر کی رفیق تر کلاهش بزرگتر ...این را یکی از روزنامه فروشانی به من گفت که گله می کرد از بی روزنامه ای ...یکی سیگاری روی لب روشن کرده بود ، دیگری باسن دخترکی را زاغ می زد ، آن یک نگاهش را از سینه  زنی ، بر نمی داشت ، یکی دیگر در جستجوی پسری این ور آن ور می پرید ...این جا کجاست؟ اینجا چرا غریب و ناآشناست....
 خنده ام گرفت ، چه کسی داستان قصه خاله سوسکه را روی گوشیم گذاشته بود؟ با این داستان به نزدیکی ایستگاه رسیدم ..از دوستی آشنا که آنجا منتظر اتوبوس ، بی تابی می کرد ، پرسیدم : مسیر بهشت زهرا اینجا را رد می کند؟ با سر به نشانه آری ، لبخندی حواله ام کرد ...پنج شنبه آخر سال باید به دیدار کسانی بروم که اگر می بودند سال جدیدمان پر از جشن و سرور می بود ..امسال عید را به یاد گذشتگان ، جشن خواهیم گرفت ..شادی را بر چهره هایمان نشان خواهیم داد ... شخصی ، غریبه ای ، ما را دید ، بفهمد که ما چقدر شادیم و با لبخندی و بی هیچ حرفی منتظر اتوبوس هستیم... برای رسم وفا و عهدی تازه ، شادی هایمان را از آنجا آغاز می کنیم که آنان به پایان رساندن...یاد آنان را بر هفت سین سفره هایمان به یادگار می نشانیم ..اینجا آشناست..اینجا صدای اذان و آیات قرآن نوازشگر روح طغیانگرو عاصی ماست..اینجا بازارش پر است از صداقت ..دوستان عیدتان مبارک و سالی خوب و سرشار از موفقیت و پیروزی داشته باشید ...اینجا سالهاست که سال 89 آمده است و همچنان نو و تازه است ...همچنان بوی سبزی و سبزه و سرمستی می دهد ...سال یاد یاران ، مبارک است ...

امشب تو شهر چراغونه

خونه دیبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر میان

داریه و دمبک می زنن

می رقصن و می رقصونن

غنچه خندون می ریزن

نقل بیابون می ریزن

های می کشن

هوی می کشن:

" - شهر جای ما شد!

عید مردماس، دیب گله داره

دنیا مال ماس، دیب گله داره

سفیدی پادشاس، دیب گله داره

سیاهی رو سیاس، دیب گله داره " ...

   + دوستی آشنا ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

......!!

آدورنو متفکر آلمانی*، جملۀ معروفی دارد :
- بعداز آشویتس شعر توجیهی ندارد. یا (چطور می شود بعد از آشویتس شعر گفت؟)
اما در زبان فارسی، من از خود می پرسم چطور می شود بعدازشعر، اینهمه شعر، هنوز آیت الله و کهریزک و
تابستان ۶۷ِ  داشت؟
گاهی حس می کنم که با اعدام و آزار ِ اینهمه معصوم، شعرگفتن به بی عاری می ماند، چه درتهران "پست مدرن"
باشی چه غزل سرا در لندن.
آشویتس ننگین بود سرمشق شد (روآندا، بوسنی، ایران، نیجریه...). بعدِ کهریزک هم ، آنکه تغزل
می کند ندانسته مشق زیرسرمشق می کند.

 * مکتب فرانکفورت

یداله رؤیایی

   + دوستی آشنا ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

می نخور با همه کس ....!!

تنها آغوش تو مونده ...

                غیر از اون هیچ ....

پاک همچون زنی خراب ... خراب همچون مردی با مرام ...داشتم تازه به ویرانی زلزله چند ریشتری بم درونم !! پی می بردم و به فکر ساختن ویرانی به جا مانده از این خشم طبیعت بودم ... که یه هو یکی اومد گفت بیا و بی خیال بازسازی این زمین های بی حاصل و کویر خشک و بی آب شو و برو به جایی که  من می دانم آنجا اثری از این حوادث طبیعی نیست ؟ تو باور میکنی ؟ من این احتمال را در نظر گرفتم و راه افتادم ...رفتم و رفتم  ....با او آغاز رفتن کردم ، می شد گفت با او از پایان شروع کردم ..شروعی امیدوارانه ناتوان . الان چند روزی می شود که از دیار قبلیم خبری ندارم ! هوس قماری دیگر ، مرا به حرکت واداشت. قماری که من چیزی برای باختنش ندارم ، اما اگر برد را نصیبم کند ، پی خانه را چنان خواهم ساخت که زلزله 10 ریشتری هم نتواند خودی نشان دهد ...من آدمها و خاطرات زیادی در آن ویرانی از دست داده ام. خشم را در بهار طبیعت گم کرده ام. صبرم را از یک پرنده کمین در شکار یاد گرفته ام. خنده را از طوطی فریبکار شیرین سخن آموخته ام . کلامم را از هدهد شانه به سر که خطابش به سلیمان معروف گشت ، فرا گرفته ام. با این همه توشه ، انتظار شکست را ندارم. توشه ای با ریشه !! داشتم می گفتم ، ساعتها پیاده روی و کلنجار رفتن به جایی رسیدیم که گفت اینجاست . چیزی نداشتم جز کوله پشتی ام که مملو بود از خاطرات خوب. تجربه های زیبا ..من تنها همه خوبی ها و زیبایی ها را با خود آورده بودم .. می خواستم زیبا بسازم و زیبا لذت ببرم ...اما گفته بودمش که بعد از ساختن این دیار جدیدم خود را بدون او رها خواهم کرد و با این پیش شرط با او هم آغاز شدم ...سخت است .. بسیار جانفرساتر از ماندن در آن دیار قبلیم است ..اما قمار را به این بهانه که هوسش مرا رها نخواهد کرد ، آغازیدم !! یادتان باشد روزی اگر باز از نوشتن خواهم دمی زد ، از نتیجه این قمار گویم ...از باختن و یا بردنش ...از هیچ و بدست آوردنش ... از خانه ای جدید و یا تیشه زدنی بر کوه همسایه ... کلماتی بی ربط مثل هجوم موریانه بر درخت! خودشان را بر روی نوشته هایم هجوم می آورند ...نمی گذراند مثل یک نوشته ای منطقی و آرام خودم را بنویسم ... هر کدام از کلماتم که زورش بیشتر بود ، زودتر نوشته می شوند..کسی که کنترلی بر این آمدن ها و نوشتن ها ندارد ، چگونه می تواند شهری را به تنهایی بسازد..اصلا چگونه می تواند کسی را همراه شود ، ..خوب ! کجا بودیم... آها ...از ساختن می گفتم . بله ساختن یعنی پی بردن به چرایی خرابی .. فهمیدن یک سقفی به بزرگی آسمان ..ساختن یعنی دوباره می خوردن و رقصیدن ... رقصی به شیرینی آغوش زیبای تو ...رقصی تک نفره .. رقصی بی نفره .. رقصی بی هیچ حرکتی ..رقصی خالی از کلمات ، خالی از حرف .. از حرف ..حرف ........

   + دوستی آشنا ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٤
    پيام هاي ديگران ()

برای شنیده شدن شاید باید چون گودیوا برهنه شد

(Godiva) همسر دوک کاونتری انگلیس  زنی  خیلی محبوب و محترم بود.  وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که  باعث بدبختی مردم شده بود،را مشاهده کرد . اصرار زیادی کرد به شوهرش که مالیات رو کم کنه ولی شوهرش از این کار سرباز می زد. بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت، گفت اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم . گودیوا قبول می کنه، خبرش در شهر می پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه ی پوشش بدنش موهای  ریخته شده روی سینه اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترامش اون روز، هیچکدوم از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره ها رو هم بستند.در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی داره و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است....

   + دوستی آشنا ; ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

عادی می شن این روابط ، اگه سختن ، اگه آسون...!!

می خواهم پیامی بنویسم و در هوای ابدیت رهایش کنم ، تا اگر کسی رخش را در آیینه پیامم دید ،به خود آید ....تا دریای آسمانی پیامم روشن و ابدی بماند ....

*********************************************************

سلام ...
روزهای اینجا زیباترین و قشنگ ترین روزها را سپری می کند . زیباترین یعنی به یادمانده ترین ، زیبابترین یعنی بی تاب ترین ! یعنی ناب ترین ! زیباترین یعنی گمنام ترین !
شب ها اینجا ، بوی گند فاظلاب تاریکی ها و قصه های دب اکبر و خوشه ثریاست....خوشحالم که به لحاظ تحصیلی ، این روح درگیر و رقاص کم نیاورد و همچنان می تازد در این دنیای مادی و آدمک های زیبا و فعال ..!! در این وادی پر از شوق و فریاد دوست ندارم دستانی سنگین تر از هیبت و هیکلم بردارم ، زیرا توان پریدن را از دست خواهم داد ... نئشگی و سرمستی را پس از خماری های شدید تصور می کنم ...به جوجه عقابی می مانم ، که توان شکار یک موش را هم ندارم ..تصویر می کنم دیدن و ایمان آوردن را به بچه عقاب های دیگر ...نقاشی می کنم اوج زنده ماندن را در شکار یک عقاب ...شکاری زیبا از طبیعت ..با موسیقی دلنواز صدای پای آب ها ...اما اگر کسی همراهی ام نکند ، توان بردنش و هم پرواز شدنش را ندارم ...نمی خواهم درگیر قصه ای شوم ، که پایانش را می دانم ...
اما دلکی به اندازه دانه یک انار سرخ ، که تمام اجرام و ستاره ها را در خود جای داده است ، کمی دردش می گیرد ...!! روزهای آخر ماندن را طی می کند ....این روزهایم بهترین روزهاست ..بهترین یعنی ناب ترین ..زیرا حتی تنها ، پرواز را تجربه خواهم کرد ...
قبول دارم نقاشی ای که به تصویر کشیده ایم ، به درونش راه یافتن ، سخت است ..اما یادت باشد که تو محکوم به پروازی ...محکوم به نقاش شدن و رسم کردن و نواختن هستی تا روزی که بالهایت اطمینان پرواز را داشته باشد ... رسم کردن و کشیدن و نواختن را تمرین کن ...من دارم می روم ....!! ( پایان پیام !!) 

   + دوستی آشنا ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٥
    پيام هاي ديگران ()