سوتک من

عجب !!

پله ها رو دو تا یکی می رفت، بالارفتنش را میدیدی..  پرواز که نه ! می پرید...می خواست سریعتر به آخرین پله برسد . در حین پریدن ذهنش را وادار می کرد ذکر بخواند و یا تلقین مثبت کند...این افکار را مثبت و امیدوار کننده می پنداشت . ترس از افتادن وادارش کرده بود به پله های پایینی فکر نکند. نیم نگاهی به پایین اعتمادش را دو چندان می کرد..با خود می گفت این منم که دارم می روم ، این منم که با شوق و بی واهمه در حال پریدنم...یادم نمی آید این قصه را چطور به پایان برد. آیا اصلا به آخرین پله ها رسید؟ آیا ارزشش را داشت که شوقی در پس این پریدن ها داشته باشد؟ آیا ...! جدا یادم نمی آید که چه برایش پیش آمده بود...
فقط آخرین باری که دیدمش موهایش سپید شده بود( فکر کنم پیر شده بود!!) در بستر ناتوانی افتاده بود...خنده را حتی در این حال و هوا فراموش نمی کرد. نگاهی به من کرد. دستش را گرفتم. دستانش چقدر سرد بود .حسرت کارهای نکرده را می خورد. به من می گفت تو بکن ، می گفت : هی فلانی ! شاید زندگی همین باشد...من که نمی دانستم چه بگویم اما گفتم تو که پشیمان نیستی ، فوقش انتظاری بیش از حد از این زندگی داشته ای ؟ نگاهی کرد و خندید...دستانش را از دستانم جدا کرد...خیس عرق شده بود. دلم برایش می سوخت ! دوستش می داشتم . باید می رفتم..من که از پریدن و پرواز سر در نمی آوردم به آرام رفتن و قدم زدن و دو گام به پیش و یک گام به عقب عادت کرده بودم ، باید می رفتم. من که روحش را درک نمی کردم ، فقط دلم برایش می سوخت ، باید می رفتم. من که به همین عادی بودن این زندگی خو کرده بودم ، وقت رفتنم بود. رفتنم را حس کرده بود. آمدنی ناخواسته داشتم و رفتنی از سر اختیار...دیدم رویش را از من بر می گیرد..بلند شدم ، بدون آنکه خداحافظی کنم بلند شدم و رفتم...در واقع آخرین باری که دیدمش سنگ قبری با شعری زیبا و آیه ای که نشانه ای از امید داشت بر روی مزارش نقش بسته بود...گلی از رز قرمز بر روی سنگ قبرش گذاشتم و فاتحه ای خواندم  و .......

من از رنگ قرمز آسمان میترسم
من از قهر پروردگار
من از خشم روزگار میترسم
از واژه های تلخ
از واژه های پوچ و سبک و ارزان قیمت هراسی ندارم
ترس من از رنگ سیاه ترانه هاست
ترس من از طوفانیست که در راه است
من آخرین دکه این بازار ورشکسته ام

   + دوستی آشنا ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()