يک روز گفتند مارکسيست ها دستگير شده اند، من کاري نکردم چون مارکسيست نبودم. فردا گرفتند روساي اتحاديه هاي کارگري دستگير شده اند. من کاري نکردم چون عضو اتحاديه کارگري نبودم. فردايش آمدند خودم را دستگير کردند، کسي کاري نکرد چون کسي نمانده بود.
برتولت برشت
و سخنی در آخر نوشته هايتم که گذرم از اينجا کم خواهد بود را برای يادی از مولانا خواهم نوشت ؛ که بداند وقت رفتن يادش بوده ام:
مولانا ؛
چشم می دارند خلقی ديدن رويت به خواب
تا خود اين دولت نصيب ديده بيدار کيست
من نمی گويم تو کردی چاک ها در جان من
هر که بيند جان من داند که اين ها کار کيست
کوی تو صد جا به خون آغشته شد آخر بپرس
کاين همه از سينه ی ريش و دل افکار کيست
+
دوستی آشنا ; ۱:٥٧ ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱٧
