سوتک من

 

(( در گذری از يکی پرسيدند که: درد عشق سخت تر است يا درد گرسنگی؟ گفت: وسط خيابان تنگت نگرفته و شاشت ريشت را نچسبيده که هر دو را فراموش کنی!! ))


وقتی به دوستی قول داده ام جمله را که می خواهم بگويم يا بنويسم اگر گوينده کسی دگر باشد حتما با ذکر ماخذ باشد!! مجال نيافتم به عزيزی که اين حرف حکيمانه !! را به من زده است بگويم...فلسفه ای که من اعتقاد دارم عقيم شده است! يعنی شايد در سرابی راهی برايش باشد اما الان دارد دوره نقاهت خودش را می گذراند...دوره ای که حتما بايد برای علاجش پيش پزشک حاذقی برمش تا اين غده سرطلانی را که باعث عقيم شدن فلسفه شده است
بردارد..
کمند صيد به هرامی بيفکن جام می بردار 
                                    که من پيمودم اين صحرا ؛ نه بهرام است و نه گورش
برای رسيدن به شناخت و ايمان و فلسفه مورد نظر نشستن و فکر کردن و در گوشه عزلت نشستن خوب نيست..بايد دلی روشن داشت ؛ اين قدر پاک زندگی کرد که خود حقيقت و ايمان به سمتت بيايد تا صيدش کنی! من هنوز خوشبختانه مثل حافظ نا اميد نشده ام که کمند صيد را رها کرده و نا اميد شده است و شايد از اون زمان عقيم شدن فلسفه ايجاد شده است...شک و رسيدن به ايمانی که از مذهب فراتر رود خيلی زيبا و قابل ستايش هست.. وقتی درگير مذهب می شوی ؛ نا خوآگاه خرافاتی که همراه با ترس است به سراغت می آيد..من هرگز آدم مذهبی نبوده و نيستم...
وقتی افکارت جايی برای عرضه نداشته باشد ( در بند باشد) ؛ هنگامی که حکومت از جهل جامعه استفاده می کند و هر چيزی را به عنوان مذهب و دين نشخوار کرده و خورد جامعه می دهد ؛ اين هنر است که  سرعلم می کند و خودنمايی ميکند..و لبخندی به من می زند..لبخندی که با تلخی خاصی همراه هست..و فقط احتياج به چشمکی و اشارتی از سوی من دارد و ما به قول شاملو همچنان دوره می کنيم شب را و روز را هنوز را...بی آنکه انديشه و معنای اين لبخند که گاهی به پوز خند تبديل می شود را درک کنيم...
اين شعر رو به همه کسانی که قدر رفتن يار و آمدن آزادی را فهميدن! تقديم می کنم...

                  روز بعد از رفتن تو آيينه جا خورد تا من رو ديد

                  آيينه با من گفتگو کرد اول از حال تو پرسيد

                  روز بعد از رفتن تو رازقی مرد ؛ باغچه خشکيد

                دل اطلسی شکست و شعرم از دست تو رنجيد

                     روز بعد از رفتن تو ظلمت تازه ورق خورد

               نسترن های رو طاقچه بی تو ر پر شد و پچمرد

            نفسهام و سينه بستند ؛ زمين عاشقهاش رو بلعيد

                       شيشه پنچره يخ زد بارون فاجعه باريد

   + دوستی آشنا ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

ما پرنده موهومی هستيم که در عدم پرواز می کنيم...

موج به ساحل دورافتاده ای گفت: 
هستم اگر می روم ؛ گر نروم نيستم
!

سلام...اميدوارم عزيزم حالت خوب باشد! می دانم از نصيحت کردن بدتر می آيد..ولی بايد به عنوان کسی که تو را دوست می دارد ؛ پند و اندرزت دهم...و تو هم هيچ گاه اين نامه من را نخواهی خوان..که می دانم ديگر نيستی...
اما اندرز دادن به تو ؛ نه فقط برای صلاح تو هست ؛ بلکه برای نياز خودم هست... حرف زدن با تو آرامم می کند( حتی اگر نفهمی و نخوانی) آرامش بهم نمی دهد! آرام ترم می کند..باعث می شود دردها و رنج ها را بهتر تحمل کنم..حتی اگر اين اميد دادن ؛ فريبی بيش نباشد ؛ باز هم خوب هست..مگر فريب  ديدن خشکی برای کسی که در دريا تنهاست نيرو نمی دهد..يا سرابی که در بيابان يا کوير به مسافر تشنه اميد می دهد؟!!
من به فريب سرابی نيازمندم..اگر اين اميدها نباشد می افتم. اگر می خواستم بيافتم که با تو حرفی نمی زدم..هنوز می خواهم راه روم..می خواهم بياستم..می دانم روزی خواهم افتاد اما بايد بيشتر بروم تا دورتر از اينجايی که هستم بميرم ... و البته به اين اميد تو را پند می دهم که بدان خواهی پذيرفت و با اين احساس چند گام بيشتر بر می دارم..
و تو ای عزيزم!  گفتم هوا را کسی نمی بيند! همه جا هم هست؛ آرام باش! هوا باش! تند باد نباش! غبار آلود می شوی اگر طوفان شوی..هوا همه جا هست.ولی طوفان هم جا نيست؛ در اتاق در بسته من ؛ در محل کارم و در خلوت تنهای من نيست؛ گاه هست و گاه نيست...در طوفان نفس کشيدن مشکل است..
عزيزم! من نمی خواهم خرمن گندمم را در تو باد دهم..خرمنم کجا بود؟!! من گندم نمی خواهم؛ من می خواهم در تو نفس بکشم.. من از ترس خفقان می گويم هوا باش تا در يک صبح زيبا تو را نفس بکشم..نامريی ؛ همه جا و حيات بخش.
اما می بينم دوران خفقان فرا رسيده است...چون بايد عصيان کنم ..انديشيدن و فکر کردن دليلی برای بودن نيست؛ احساس کردن هم دليلی مناسب نيست ... من موجم..ياد ۱۸ تير افتادم که همسايه مان گفت: اين هياهوها آنچنان خواهند خوابيد که گويی هرگز نبوده اند... عمری را می توان در اين آرامش خوابيد...چقدر محتاج آرامشم! و من می دانم اگر انسان اين خودخواهی و عصيان را از خود دور کند ؛ عمری را می تواند راحت بخوابد...و از تو ای عزيزم که هميشه با من بوده ای؛ تعجب ميکنم که چگونه می توانی به من بگويی آرام باش...اما از اين می ترسم عزيزم که عصيانم ناکام بماند...نصيحت من به تو تبديل به دردلم با خودم شد...شايد روزی ديگر با تو درست تر و زيباتر سخن بگويم...هر چند که ديگر نيستی...

 

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا  ؛ رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نوح و طور و موسيم را آرزوست

زين خلق پر شکايت گريان شدم ملول

آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست

دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

 

   + دوستی آشنا ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۱٥
    پيام هاي ديگران ()

سپاس خدای را که بی شعوران را ؛ دشمان ما قرار داد..

ما چه می دانستيم که قضايا از کجا آب می خورد؟
- ما فکر نمی کرديم کار به ايينجا می کشد!!
- ما چه تقصيری داريم؟ مسير انقلاب را عوض کردند..آن فقيه مورد تاييد امت بود؛ مورد تاييد همه شيعيان بود...
- کار شيعه را خود علی خراب کرد؛ کسی را برای خودش نگذاشت ؛ هم با بنی اميه در افتاد ؛ هم با مقدسين و هم با اصحاب سابقه دار و خوشنامی که سال ها با او هم قدم بودند ؛ ديگر کسی و جبهه ای برايش نماند ؛ تو که می خواهی با بنی اميه مبارزه کنی ؛ اقلا شخصيت های موجه مثل طلحه و زبير را نگه دار.خودخواهند يا مقام می خواهند. بخواهند ؛ بدهو راضياشان کن! لااقل با يک سياستی خر مقدس ها را عليه خودت تحريک مکن؛ تا جنگ نهروان را راه نيندازند؛ شمشير مقدسين ؛ شمشير پليدان و شمشير اصحاب خوش نام هر سه با هم يکی شدند و نابودش کردند ؛ معلوم است برای پسرش حسين هم چنين وضعی پيش آيد..اگر ما هم شرکت نکرده بوديم ؛ کار به همين جا می کشيد..
- به پسرش حسين گفتيم همين جا بمان! کنار قبر جدت؛ کنار حرم خدا؛ اگر گذاشتند ؛ در خانه ات؛ در ميان خانواده ات بمان تا خدا خود گشايش فراهم آورد و برای شيعه و اهل بيت پيغمبر خودش چاره ای بکند.
نشنيد ؛ گفت مرغ يک پا دارد؛ حرف های احساساتی : خواب ديدم که جدم رسول خدا گفت برخيز.... خودش با پای خودش به قتلگاه خودش و يارانش رفت.تقصير کسی نبود.
- پدرش با آن سابقه و با آن قدرت ؛ شکست خورد؛ برادرش که خليفه بود و سپاهی و مقامی داشت شکست خورد و صلح کرد و او با هفتاد و دو نفر ؛ قيام می کند!! سرنوشتش معلوم است وقتی کسی مرگ خودش را انتخاب کند ؛ نبايد ديگری را سرزنش کرد..آقا خداوکيلی ؛ در همان کربلا هم چه فعاليت ها که از طرف ما نشد ؛ حتی شخص عبيداله و بخصوص عمر بن سعد به اين امر راضی نبودند؛ خيلی کوشيدند تا يکجوری سرش را هم بيارند؛ گفتند کاری بکن که ما بتوانيم برايت کاری بکنيم؛ مهلت خواستيم ؛ حتی پشت سرش نماز خوانديم ؛ چند بار با او ساعت ها به مذاکره نشستيم؛ نشد ؛ نشنيد! با همان شصت هفتاد نفر ؛ جلو ما صف آرايی کرد؛ خيلی جدی! و درست است که مامورين تبليغاتی ما - روضه خوان های شما - شايع کردند برای گرفتن آب التماس و زاری کردو رفت بچه شير خوارش را آورد و گفت اگر من گناه کرده ام اين بچه که گناهی نکرده؛ کمی آب دهيد..و کدام خری است که فرزند علی را بشناسد و اين توهين های را که دستگاه تبليغاتی ابن سعد ساخته باور کند ؟ با يارانش جنگيد و تازه هم که تنها ماند و دنبال کسی يا کسانی می گشت که جنگ را ادامه دهد..
- بنده را شخصا گول زدند ؛ همه فقها و رجال گفتند او خارجی است؛ گفتند پدرش روی قران شمشير کشيده است..روی ام المومنين شمشير کشيده استبرای من علم يقينی حاصل شد و ظيفه شرعی خود دانستم و حرکت کردم و در انجا با اخلاص و ايمان و قربه الی الله و الی رسول الله ؛ با حسين جنگيدم و  در خون يکی دو تن از اولاد پيغمبرشرکت داشتم ولی متوجه شدم که اين فقها و علما سوء بودند که مرا اغفال کردند..هر چند نيت خير داشتم بايد توبه کنم..
- اما با گذشت چند قرن از واقه کربلا می بينيم باز اين بنی اميه و علما و فقهای سو‌ء هستند که دارند از امتی سواستفاده می کنند..علی جان با تو می گويم: ما چه کنيم؟ چه می توانستيم کنيم؟ و چه کرده ايم؟ بزرگترين کارم اينست که هموز زنده ام. بيکار نبوده ام! بسيار کارها انجام نداده ام ؛ مگر اينها خود کار نيست؟ علی جان! اينجا از اسلامت ؛ از ارشاد حسينت ؛ از توحيد ابوذرت خبری نيست.اينجا دارند حسين را دوباره می کشند! و ابوذر را دوباره دارند به ربذه تبعيد می کنند و از قران در قبرستانها يافت می شود.....می پرسند : مهاش را چگونه می گذرانی؟ يک بار نپرسيدند معاد را چه می کنی..
اما علی جان! چه کسانی را پيشت شفيع آورم که بمانی؟ناموس زندگی کردن ؛ مردن است! به شفاعت که؟ بايد قسمت دهم به آبروی حسين؛ به حرمت پنج تن؛ به دل سوخته زينب؛ يا به پهلوی شکسته زهرا..
 و  از گروه مومنانی که مفاتيح الجنان را نشخوار می کنند يا روشنفکرهايی که سفره های فرنگی را بلغور می کنند بگويم... آنها گرم کار آخرتشان هستند و اينها سرگرم دنيا و در اين ميانه خدا تنها مانده است.انها در طبقات بالای بهشت ؛ کنار حوض کوثر خانه می سازند و اينها نامشان هست متمدن و هر دو پشت روی يک سکه قلبند و من اين سکه را به تو نشان می دهم تا بمانی؛ و بمان و نقش اين سکه را عوض کن.و راستی بچه اميدی بگويمت بمان..
علی جان! آنچه بدان سوگند می خورند ؛ بايد مقدس تر باشد از آنچه که به سوگند می خواهند و انچه را که من می خواهم نشان دهی مقدس ترين است.
به خدا سوگندت دهم؟ خدا به قلم سوگند می خورد و من انچه از تو می خواهم بماند ؛ قلم است..و قلم تو شمشير عدالتت است...

   + دوستی آشنا ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٥
    پيام هاي ديگران ()