دلی که از بی کسی غمگين است
هر کسی را می تواند تحمل کند.
هيچ کس بد نيست.
دلی که در بی اويی مانده است؛
برق هر نگاهی جانش را می خراشد .
شریعتی
به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهائي تنها و تاريك خدا مانند
دلم تنگ است
بيا اي روشن اي روشن تر از لبخند
شبم را روز كن در زير سرپوش سياهيها
دلم تنگ است
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال
دلي خوش كرده ام با اين پرستو ها و ماهيها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي
...
شب افتاده است و من تنها و تاريكم
و در ايوان و در تالاب من ديريست
در خوابند
پرستوها و ماهيها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من
بيا اي ياد مهتابي
من از رنگ قرمز آسمان ميترسم
من از قهر پروردگار
من از خشم روزگار ميترسم
از واژه هاي تلخ
از واژه های پوچ و سبک و ارزان قيمت هراسی ندارم
ترس من از رنگ سياه ترانه هاست
ترس من از طوفانيست که در راه است
من آخرين دکه اين بازار ورشکسته ام.

خودش هم مدتی بود از همکلاسی غد و تودارش که هميشه رديف جلوی کلاس می نشست و به هيچ کس نگاه نمی کرد خوشش آمده بود. می دانست او همان خواهر همان مهدی شريعت رضوی است که روز ۱۶ اذر ۳۲ توی کريدور دانشکده فنی دانشگاه تهران کشته شد و تصميم داشت ــ هر چند سختش بود ــ از او خواستگاری کند . بالاخره خواستگاری کرد و جواب رد شنيد پدرش هميشه می گفت:«اين پسر من چه جور می خواهد زندگی کند؟ چه جور می خواهد خودش راجمع و جور کند؟ اين پول بلد نيست نگه دارد ،روزی پنج تومان خرجش است روزی شش هفت تومان کم می کند .خدا او را ساخته که بيندازد گوشه ی زندان قزل قلعه و يک خروار کتاب بر بزند دورش و يک قدح جلوش برای زير سيگاری و يک شعبه اداره ی دخانيات هم دم دستش ، والسلام.»
اما پوران شريعت رضوی دلايل ديگری داشت .او می گفت:« محيط پرورشی ما دو نفر با هم فرق داشته ، خانواده های ما نمی توانند با هم کنار بيايند ، پدر تو که در اين شهر يک شخصيت سرشناس مذهبی است نمی تواند يک عروس بی حجاب را قبول کند....»
اما علی کوتاه نمی آمد دو سال و نيم طول کشيد تا شريعتی ها و شريعت رضوی ها بتوانند سر اين چيزها کنار بيايند ، ۲۴ تيرماه ۱۳۳۷ اين دو با هم ازدواج کردند و مردم هم تا توانستند پشت سر محمد تقی شريعتی و پسرش که رفته بودند و عروس بی حجاب گرفته بودند ،حرف زدند . اوايل سال بعد علی که با رتبه ی اول از دانشکده ادبيات فارغ التحصيل شده بود و مشمول بورس دولتی برای ادامه تحصيل در اروپا می شد ،به فرانسه رفت. خودش آنجا را انتخاب کرده بود می خواست«مهد تمدن و آزادی خواهی و فرهنگ!» را از نزديک ببيند.
روزهای اول ــ تاراه بيفتد و کمی زبان ياد بگيرد ــ با دوست هايش يک جا سر کرد .با هم می گشتند ، آبگوشت قورمه سبزی می پختند ، دانشگاه می رفتند و به دخترهای فرنگی فحش های قاطری فارسی دری ياد می دادند تا با لهجه ی فرانسوی و يا آلمانی شان تکرار کنند و بعد ... غش غش می خنديدند.
بعد از چند هفته علی در يکی از محله های پاريس اتاقی گرفت. اين قسمت از پاريس ــ که اعيان نشين هم بود ــ از محله لاتن (محله دانشگاهی) فاصله های زيادی داشت . اما علی می گفت می خواهد آن رويه ی پنهانی و دير ياب روح زندگی و اجتماع اروپايی را بشناسد و هم می خواهد تنهايی را آنچنان که هست بفهمد و بچشد.
يک سال را اين طور گذراند . در اين مدت کتاب «نيايش» آلکسيس کارل را از فرانسه به فارسی بر گرداند و در سوربن، ساتر ، گورويچ ،کوکتو وشوارتز را ديد . گيج بود و دل تنگ . خودش نوشته است:« عظمت اين هيولای پولاد که بر روی طلا و سکس خوابيده است و نامش تمدن جهان گير غرب بود مرا بر خود لرزاند .» به مشهد نامه نوشت که مثنوی را برايش بفرستند و برای پوران نوشت:« اين جا شهر قشنگ، ولی وحشی ،سرد و بی مزه است . زن ها زيبا تر از بريژيت باردو اما، ارزان تر از يک قوطی سيگار و در همه بی وفايی و بی حقيقتی و بی جارگی... .»
در همين روزها اتفاقی افتاد که او را از پيله تنهايی و سکوتش اش در محله ۱۶ پاريس بيرون کشيد علی در يک آرايشگاه در محله عرب های الجزايری....
***
ادامه داستان دکتر رو در http://mh.persianblog.ir می تونيد دنبال کنيد .
برگفته از بلاگ
اهای...
نوميدی روی نيمکت نشسته
تو باغچه وسط ميدون ؛ رو يه نيمکت
مردی نشسته که وقتی رد ميشين صدا تون ميکنه
عينک به چشمشه و لباس طوسی کهنه ای به تنش
ته سيگاری به لبش.
نشسته و
وقتی دارين رد ميشين صداتون ميزنه
يا خيلی ساده بهتون اشاره ميکنه.
نبادا نيگاش کنين
نبادا محلش بدين
بايد رد شين
جوری که انگار نديدينش
که انگار اصلا صداشو نشنفين
بايد قدما رو تند کنين و بگذرين
اگه نيگاش کنين
اگه محلش بذارين
به تون اشاره ميکنه و اون وخ
ديگه هيچی و هيچکی
نمی تونه جلودارتون بشه که نرين نگيرين تنگ دلش بشينين
اون وخ نگاتون ميکنه و لبخندی ميزنه و
شما حسابی عذاب می کشين
سخ تر عذاب می کشين و
اون بابا همی جور لبخند ميزنه و
شمام درست همين جور لبخند ميزنين و
هر چه بيشتر لبخند ميزنين ؛ بيشتر عذاب می کشين و
هر چه بيشتر عذاب بکشين ؛ بيشتر لبخند ميزنين
چيزيه که چاره پذيرم نيس ؛
و همون جا ميمونين
نشسته
يخزده
لبخند زنون
رو نيمکت.
اون دور و بر بچه ها بازی ميکنن
رهگذرا ميگذرن آروم
پرنده ها می پرن
از اين درخت به اون درخت
و شما همون جا می مونين رو نيمکت و
می دونين
می دونين که ديگه
بازی بی بازی مث بچه ها؛
می دونين که ديگه هيچ وقت خدا
نخواهين رفت پی کارتون ؛ آروم ؛ مث اين رهگذرا؛
که ديگه هيچ وقت خدا نخواهين پريد
سرخوش مث اين پرنده ها.

ژاک پره ور
ترجمه: احمد شاملو
