این آخرین نوشته من هست !! من رفتم ؛ می روم جایز نیست. همه شما رو به خدا می سپارم. حق یارتان باشد.به این بلاگ http://moharam81.persianblog.ir/ هم سری بزنین.
*********************
لحظه ای هر دو سکوت کردیم .
بهش گفتم چی ميخوای بگی .فکر کنم حرف بزرگی داری که ميخوای بزنی.
گفت: نه ! شايد آن اندازه که تو منتظرش بودی بزرگ نباشد اما گفتنش برای من خيلی لازم است. جدی است ؛ تو هم آن را جدی بگير .من در اين مدت ؛ در چند سال تو رو خيلی رنج دادم ؛ خيلی از دست من عذاب کشيدی؛ تو را خيلی عذاب دادم! می خواهم قلبا من را ببخشي !
ديگر هرگز تو رو اذيت نمی کنم!قول می دهم.
باز سکوت کردم . خاطرات و تلخی های سال هايی را که گذرانده ام به ياد آوردم . اشک در چشمانم آمد .
سکوتم را ادامه دادم....
باز گفت: ها... مرا می بخشی!؟ ديگر رنجی نخواهد بود ؛ آنچه بود....
گفتم: نه؛! هرگزآنها را نخواهم بخشيد؛ هرگز؛ آنها اکنون عزيزترين سرمايه های من هستند؛ آنها بودند که مرا اين همه به تو نزديک کردند؛ آنها بودند که تو را در اعماق روحم فرو بردند .
هر کدام از آنها بندی است که مرا با تو ؛ تو را با من بسته است.آتها خيلی برای من عزيزند؛آنها مرا سوزاندند؛ گداختند؛ذوب کردند ؛ صيقل دادند؛ ناب کردند ؛ ساختند؛ عوض کردند؛ آنها مرا خاکستر يک عشق بزرگ کردند؛ مرا در تو پختند.نمی توانم بگويم چه کردند.
باز خاموش شدم.
ادامه دادم: نمی توانم بگويم چقدر آنها را دوست دارم؛ زيباترين خاطرات زندگيم رنج ها و دلهره ها و آزارها و تب و تاب ها و درد هايی بوده است که تو به جان من ريختی ! چقدر از تو ممنونم!
نوازش هايت را دوست دارم.....می دانی چه می خواهم بگويم؟
ديگر طاقت نياوردم. چنان پريشان بودم؛ که در جايم طاقت نياوردم. بی هدف از جايم بلند شدم و نفسی که در اين مدت در سينه ام حبس بود را فرياد کردم و کمی راحت شدم.از اتاق بيرون زدم و در خيابانی که رو به آسمان داشت ؛ قدم زنان رفتم.
*************************************************
يوسفم بستم دگر بار سفر؛ يوسفم تو را نمی خواهم دگر
بر زليخاهی دگر دلداده ام ؛ از هوای عشق تو افتاده ام
در دل افسانه ها جانانه ام را يافتم ؛ آتشی بودم من و پروانه ام را یافتم
ای که از ما دل بریدی و به دنیا باختی ؛رفتی و با رفتنت دنیا ما رو ساختی
ای خدای دل ببین اکنون به کفر افتاده ام من زلیخای دگر را در دلم جای داده ام
با من عاشق تو بد کردی ز یادم می رود من دعا کردم خدا هم از گناهت بگذرد
يوسفم بستم دگر بار سفر؛ يوسفم تو را نمی خواهم دگر
بر زليخاهی دگر دلداده ام ؛ از هوای عشق تو افتاده ام
می روم در بهر چاهی من سفر ؛ تا نماند از من یوسف خبر
من به عشق روشنایی میروم ؛ من به دنبال رهایی می روم
تو هنوز اندر غم و اندر خم یک کوچه ای ؛ من هزاران کوله راه رو راه را طی کرده ام
از حقیقت میگریزی و ز من بیگانه ای ؛ من به دنبال حقیقت چاه رو طی کرده ام
آنقدر آسان نبود گر تو حقیقت داشتی ؛ عاشقی بودم من و دیوانه ام پنداشتی
یوسفم من عاقبت از عشق کنعان سوختم ؛ زندگی دادم بسی تا درس عشق آموختم
ايميلی داشتم از شخص ناشناسی که وبلگش رو معرفی ميکرد . و می گفت تازه وارد است در جمع ما. خوب من هم برای کمک به اون لينکش رو گذاشتم . اسم قشنگی انتخاب کرده؛ بد نيست شروع خوبی داشت و البته احتياج به بهتر شدن دارد. برايش آرزوی موفقيت داريم.اسم بلاگش هم ضيافت دوستت دارم ...... هست .
*************************************************************
عمری است کتاب عشق ما که نقطه چين است
بنويس که از ظاهر امر ؛ امر بر اين است .
*************************************************************
وقتی نگاه ميکردم از گل به خار رسيدم.
با خود گفتم پروردگارا چه فلسفه ای است در اين همسايگی
و چه حکمتی است در اين بيگانگی.
واقعا چه فلسفه ای است؟؟
*************************************************************
دیدم غروب اما نه مثل هر غروبی
پهنای آسمون رو هرگز ندیده بودم از غم به این شلوغی
دیدم که جاده خسته است!
از این که عمری بسته است.
اون هم تموم حرفاش یا از هجوم بارون
یا از پلی شکسته است
اون هم تموم راه هاش یا انتها نداره یا در میونه بسته است!
من و غروب و جاده رفتیم تا بی نهایت
از دست دوری راه یکی نداشت شکایت
گم شدیم از غریبی من و غروب جاده
از بس هوا گرفته از بس که غم زیاده!
*******************************************************
زياد جدی نگيريد.

مهربانی آرام می کند ؛ قصه خاموش می کند ؛ نوازش مست می کند ؛ رويا غرق می کند ؛
دامان خواب می کند ؛ دوست داشتن رام ميکند ؛ عشق تسليم می کند ؛ ايمان مطمين می کند ؛ شعر نرم می کند ؛ خاطره گرم می کند ؛ خيال نشيه می کند ؛ ياد در بند می کشد
اميد پيوند می دهد ؛ آرزو خلسه می زايد ...... يک چيز ديگر ؛ خيلی عجيب ؛ از همه عجيب تر آنچه تا پيدا می شود ؛ همه چيز و همه کس پنهان می شوند ؛ تا آغاز می شود همه چيز پايان می گيرد : بگويم ؟ نه حدس بزنين ؟! 
سر به گوشی کردن آن دو پيغمبر پيمان ؛ دو الهه پيوند ؛ دست ها که تا سر پيش هم می آورند و هر يک صورتش را از مهر بر سينه آن ديگری می فشرد و تا به گفتگو آغاز ميکنند افلاک از گردش باز می ايستند ؛ همه حرکت های عالم بر جای خود می مانند ؛ همه اصوات ناگهان غيب می شوند .......!
و اين چنين است که من از سخن گفتن می افتم ؛ خاموش می شوم ؛ تو همچون کودکی ؛ کودک همچون معشوق است در بستر نرم نوازش ؛ در آغوش گرم مهربانی از زبان می افتم ! هيچ حرف نمی زنم!
اما .... من در این لحظات ساکت چه کنم ؟
آيا کودک را در گهواره اش بگذارم و چند گامی از او دور شوم؟
اما کدام پدری است که دلش بیاید.
اما.... مدتی است بر جاده هموار می رانیم
حرف های نزدیک دارند فرا می رسند.
مهربانی جاده ایست که هر چه پیش تر روند خطرناک تر می گردد .
نمی توان بازگشت ...
اما لحظه ای باید درنگ کرد.
و شاید چند گامی بر بیراهه رفت
مدتی است بر جاده هموار می رانیم ..... حرف های نزدیک دارند فرا می رسند .
خطرناک است .
لحظه ای درنگ کنیم .... آیا کودک در گهواره اش ......... ؟ نیما؟ آهسته تر ! نزدیک است.
مردی تنها بر جنازه خود می گريد!
تلخی اين اعتراف چه سوزنده است !
که مردی خشن در پس ديوار های سنگی
.... از پای در آمده است!
مردی که شب همه شب ؛ در سنگ های خاری گل می تراشد
و اکنون
پتک گرانش را به سويی افکنده است.
تا به دستان خويش که از عشق و اميد و آينده تهی است فرمان دهد .
کوتاه کنيد اين عبث را!
که ادامه آن ملال انگيز است.
چون بحثی ابلهانه بر سر هيچ و پوچ.
کوتاه کنيد اين سرگذشت سمج را
که در آن هر شبی در مقايسه چون لجنی که در مردابی ته نشين می شود.
من جويده شدم!
و هزاران افسوس بدان خاطر که رنج جويده شدن را به گشاده رويی تن دادم
چرا که می پنداشتن بدان گونه ياران گرسنه را در قحط سالی اين چنين
از گوشت تن خويش طعامی می دهم .
و بدين رنج سرخوش بودم .
و اين سرخوشی فريبی بيش نبود ؛
من عمله مرگ خود بودم
و ای دريغ که زندگی را دوست می داشتم
آيا تلاش من يکسره بر سر آن بود
تا ناقوس مرگ خود را پر صداتر در آورم؟!
من پرواز نکردم!
من پرپر زدم!
مردی تنها بر جنازه خود می گريد!؟
احمد شاملو
